عباس اقبال آشتيانى

421

تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )

آن شهر جهت خود سپاهيانى ترتيب داده بر كرسى اميرى مستقر گرديد . امير مبارز الدّين بار ديگر به محاصرهء آنجا شتافت ولى چون محاصره به طول انجاميد شاه سلطان را بتسخير شهر گماشته خود به سركوبى اتابك لر بدان سامان عزيمت نمود . محصورين در مدّت زمستان گرفتار تنگى آذوقه و زحمت بسيار شدند ، به همين جهت پاى مقاومت ايشان سست شد و اغلب يا گريختند و يا بشاه سلطان پيوستند . از آن جمله مير ميران بكاشان فرار نمود و شيخ ابو اسحاق هم در خانهء شيخ الاسلام شهر پنهان گرديد و شهر در بهار سال 757 بدست آل مظفر تسخير شد . شاه سلطان به زودى امير شيخ ابو اسحاق را دستگير كرده ابتدا در قلعهء طبرك محبوسش ساخت سپس او را بفرمان امير مبارز الدّين بشيراز فرستاد و امير مظفرى شيخ بلندنام اينجو را به فرزند يكى از بزرگان شيراز كه بدست شيخ ابو اسحاق كشته شده بود داد و او امير شيخ را در جمعهء 21 جمادى الاولى سال 758 در ميدان سعادت شيراز كه از بناهاى شيخ ابو اسحاق بود كشت . « 1 » شيخ ابو اسحاق مردى كريم و فاضل و شعردوست و شاعر بود و در وقت قتل خود اين دو رباعى را گفته : افسوس كه مرغ عمر را دانه نماند * اميد به هيچ خويش و بيگانه نماند دردا و دريغا كه در اين مدت عمر * از هرچه بگفتيم جز افسانه نماند . ايضا : با چرخ ستيزه‌كار مستيز و برو * با گردش چرخ در مياويز و برو يك كاسهء زهر است كه مرگش خوانند * خوش دركش و جرعه بر جهان ريز و برو شاه شيخ جمال الدين ابو اسحاق اينجو پادشاهى بود خوش‌صورت و نيكواخلاق و كريم و در مدت چهارده سال استيلاى خود بر شيراز و اصفهان شوكت و قدرت و اشتهارى عظيم يافت و قشونى

--> ( 1 ) - خواجه حافظ كه از مداحان شيخ ابو اسحاق بوده در مرثيه و تاريخ فوت امير شيخ مىگويد : بروز كاف و الف در جمادى الاولى * به سال ذال و دگر حا و نون على الاطلاق خدايگان سلاطين مشرق و مغرب * جمال دنيا و دين شاه شيخ ابو اسحاق ميان عرصهء ميدان خود بتيغ عدو * نهاد بر دل احباب خويش داغ فراق و در تأسف واقعهء امير شيخ غزلى را كه مطلعش اين است سروده : ياد باد آنكه سر كويم توام منزل بود * ديده را روشنى از خاك درت حاصل بود و در اين غزل مىگويد : راستى خاتم فيروزهء بواسحاقى * خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود .